در این وبلاگ مطالب مختلف مربوط به افغانستان در مجموع و مخصوصاً هزاره ها در سراسر جهان، سایر مطالب و یادداشت های شخصی به نشر میرسد.
سلام هزارستان چشم براه نظرات، پیشنهادات و انتقادات سازندۀ شماست، و هم چنان از قلم بدستان گرامی میخواهد که دست نوشته هایشان را برای سلام هزارستان بفرستند تا زینت بخش صفحات آن گردد.

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

مادران هميشه منتظر



نمي توانم احساس يك مادر را در اين گونه لحظات درك كنم و در قالب كلمات بگنجانم و به كلمه تبديل كنم، اما شخصا زماني كه شنيدم عبدالله و چراغعلي در آب قرغه غرق شده اند، چندين ساعت گيج بودم و هرگز باورم نمي شد. درست در آن لحظات به آخرين باري كه عبدالله فيضي را ديده بودم فكركردم. روزهاي امتحان آخر سمستر بود، در بين راه يكجا شديم، فيضي خسته و ذله بود ولي لبخند مليحي بر لب داشت...

آنكه مي خندد، خبر هولناك را نشنيده است.
                                          برتولت برشت
          در روايات اسلامي مي خوانيم كه« انتظار از احتضار سخت تر است». اما در دايكندي مادران بيش از هركس ديگري با اين واژه آشنا هستند و درد و رنج يك منتظر را احساس كرده اند و طعم تلخ انتظار را چشيده اند. چشمهاي بسياري از مادران در اين وادي هميشه محروم در مسير راه ها به كور سو مي رود و درد و رنج فراق فرزند دلبندش آنها را از پا مي اندازد. فرزندي كه بخاطر كار و يا درس،  مجبور به ترك خانه شده است.  اما كاش اين انتظار همواره با وصال و اشك شوق ختم مي شد و فضاي سرد خانه هاي گلي و محقر دايكندي با حضور مسافري از سفر برگشته گرم مي شد. كاش مي توانست براي دردها و رنج هاي اين مادران نقطه ي پاياني تعيين كرد و روز موعود را براي شان بشارت داد. كاش  و كاش . . . اما روزگار بازي خود را به پيش مي برد و سرنوشت چيزي ديگري براي مادران دايكندي نوشته است.
گذشته از سالهاي دور، امسال غمبارترين سال براي مردم دايكندي و بخصوص مادران جگرسوخته دايكندي بوده است؛ مادراني كه بابوسه و اشك فرزندان شان را بدرقه كردند، چند ماه بعد، درست در روزهاي كه منتظر بودند كه فرزندان شان در رختصي هاي شان به خانه باز گردند و آنها با اشك شوق بدرقه شان كنند، سخت ترين هديه روزگار را در يافت كردند: يك تابوت؛ تابوتي كه پسر جوان اش در بين آن به خواب ابدي فرو رفته است و ديگر هيچگاه چشمش را بر رخ مادر باز نخواهد كرد و اشك هاي هميشه جاري مادر را نخواهد ديد.
نمي توانم احساس يك مادر را در اين گونه لحظات درك كنم و در قالب كلمات بگنجانم و به كلمه تبديل كنم، اما شخصا زماني كه شنيدم عبدالله و چراغعلي در آب قرغه غرق شده اند، چندين ساعت گيج بودم و هرگز باورم نمي شد. درست در آن لحظات به آخرين باري كه عبدالله فيضي را ديده بودم فكركردم. روزهاي امتحان آخر سمستر بود، در بين راه يكجا شديم، فيضي خسته و ذله بود ولي لبخند مليحي بر لب داشت. باورم نمي شد كه او را ديگر در دانشگاه نخواهم ديد و در ساعات تفريح در جمع دوستان جايش خالي خواهد بود. حتي بر اثر شوك كه اين خبر به من وارد كرده بود، نتوانستم به ياسر برادر بزرگتر فيضي و از دوستان قديمي ام زنگ بزنم و اين حادثه غمبار و دردناك را برايش تسليت بگويم. ياقوت را نيز آب قرغه در خود غرق كرد و مادر و خانواده اش را سوگوار ساخت. ياقوت را نديده بودم، اما مطمنا او نيز همانند عبدالله و چراغعلي آغوش گرم خانواده را براي تحصيل و رسيدن به آرزوهاي بلندش رها كرده بوده و اكنون آن آرزوهاي بلند و روياهاي آرمانگرايانه را آبهاي قرغه در خود فروبرد و قرغه قتلگاه آرزوهاي و روياهاي جوانان شد.
هنوز اشك ها در فراق اين عزيزان نخشكيده بود كه حادثه ي هولناك تري اتفاق افتاد.  روز هجدهم سنبله درست در لحظاتي كه عده ي جمع بودند و از قهرمان ملي شان ياد بود به عمل مي آوردند،‌عده ي ديگر در غرب كابل، در چوك شهيد مزاري مردم بي گناه را به رگبار بسته بودند. زماني كه خطابه هاي كشداري در رثاي شهدا خوانده مي شد؛ عده ي بي گناه  و بيصدا شهيد شدند. محمد تقي و عطاءالله دو جوان محصل كه يكي دست فروشي ميكرد تا بتواند خرج كورسهاي آمادگي كانكورش را پيدا كند و ديگري در فاكولته طب درس ميخواند و آرزو داشت تا روزي بر دردهاي مردم اش مرهم بگذارد؛ در ميدان شهيد مزاري، شهيد شدند. به كدام گناه كشتند؟ سئوالي است كه ذهن تمام محصلين و مردم دايكندي را بخود مشغول كرده است و دولت بايد به سئوال اين مردم پاسخ بگويد. جلريز نيز بعد از ميدان شهيد مزاري قربانگاه ديگر مردم دايكندي بود. دوتن از مردم عادي كه از فشار روزگار براي يافتن لقمه ي نان به كابل آمده بودند در جلريز سربريده شدند و با تن هاي بي سر به آغوش خانواده شان بازگشتند، به چه گناهي؟ نميدانم، شايد بخاطر اينكه چهره شان، بيني و چشمهاي شان با ديگران متفاوت بوده مجرم شناخته شده و اين چنين بي رحمانه شهيد شدند؛ چيزي كه تاريخ اين مملكت گواه خوبي بر آن است. جلريز براي مردم  دايكندي تبديل به يك گذرگاه مرگ شده است و هيچ مسافري نمي تواند بدون ترس و لرز از سايه ي انبوه سيب هاي جلريز بگذرد؛‌ چرا  كه عده ي شمر گونه خنجر به دست گرفته اند و در سايه اين سيب ها به كمين نشسته اند. سيب هاي سرخ جلريز براي مردم دايكندي هيچگاهي نشان عشق شده نمي تواند، سيب هاي سرخ جلريز براي مردم دايكندي نشانه يك قتلگاه است، همانند كه گلهاي صورتي ترياك هلمند نشانه قتلگاه ديگري است. سيب سرخ جلريز نشانه خون است و در پاي اين سيب چه بسيار خون هاي كه ريخته شده است و شايد اين سيب ها از بسكه با خون آبياري شده است،‌ رنگ سرخ را بخود گرفته است!؟
تا به كي بايد نقطه پايان عمر جوانان دايكندي در گذرگاه ها گزاشته شود؟ تا به كي بايد جويباري از اشك مادران در  فراق ابدي جوانان محصل جاري گردد؟ و دايكندي تا كي بايد جغرافياي فراموش شده افغانستان باقي بماند و در آتش تبعيض و تعصب حاكميت اقتدارگرا بسوزد؟ يافتن پاسخ به اين سئوالات به معني اين خواهد بود كه نصف از مشكلات مردم دايكندي حل خواهد شد و اين زماني ممكن خواهد بود كه دولت و حاكميت به عدالت و مساوات ازرش و بها بدهد و عدالت در تمام اركانهاي دولتي ما نهادينه گردد، كاري  كه تاريخ افغانستان نشان از ناممكن بودن آن را داده است.
نویسنده: مهدی مدبر
منبع: افشار 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر