در این وبلاگ مطالب مختلف مربوط به افغانستان در مجموع و مخصوصاً هزاره ها در سراسر جهان، سایر مطالب و یادداشت های شخصی به نشر میرسد.
سلام هزارستان چشم براه نظرات، پیشنهادات و انتقادات سازندۀ شماست، و هم چنان از قلم بدستان گرامی میخواهد که دست نوشته هایشان را برای سلام هزارستان بفرستند تا زینت بخش صفحات آن گردد.

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

مسکه چیست، کیست وکجاست؟

زمانی که خیلی کودک بودیم – البته از نگاه فکری شاید هنوز کودک باشیم – در بازی های کودکانه با فرزندان دختر عموی مادرم و یا فرزندان ماما بزرگم ، گاهی به تقلید از بزرگتر ها، در دعواها همدیگر طعنه می دادیم و بدون اینکه بدانیم مهفوم آن چیست؟ آنها مرا دشنام می دادند که او اولاد “مسکه” من که برداشتم از مسکه همان موادی بود که مادرم هر روز با مشک زدن از ماست بدست آورده و همواره کمی هم بالای نانم می مالید، سخت ناراحت می شدم و گاهی گریه می کردم و به مادرم شکایت می کردم که فلانی ها مرا مسکه می گویند! مادرم با خونسردی می گفت: تو هم به آنها ” چوره” بگو. به نظر ما مسکه و چوره یک نوع فحش بود...

برداشت ما از چوره هم همان چوری بود که زنان بدست می کردند! هیچ کدام ازما بچه ها نمی دانیستم که حسن داماد اسلو، از طایفه مسکه و قمبر داماد پنگگ از طایفه چوره است.از اینکه مادران مان از طایفه درویش بود و طایفه شان زور دار و قدرتمند و مسکه و چوره فقط دو نفر بودند، تحقیر و توهین می شدیم. سالها در ذهن کودکانه ما از مسکه و چوره فقط همان دشنام شکل گرفته بود نه چیز دیگر، به حدی از این واژه ها ناخشنود بودیم که اصلا حاضر به شنیدن این کلمات نبودیم. زمانی هم دریافتم پدربزرگ پدری ام از طایفه مسکه بوده به خاطر همان بار تحقیر و توهین دوران کودکی زیاد به این موضوع فکر نمی کردم، پدرم فقط یک نفر بود و بس ، خواهران و برادرش نیز از طایفه درویش بودند چراکه کسی طایفه مادری را حساب نمی کرد. مادرم همواره به طایفه خود می نازید و پدرم را طعنه می داد که بی طایفه است! تنها یک خانواده دیگر که پدرم را قوما می گفت، مرحوم حاج لعل محمد از طایفه جاغوری بود، ولی آن مرحوم به حدی بد زبان بود که حتی دختران و خانواده خود را نیز فحش های رکیک می داد و این نیز یک طعنه دیگر برای پدرم در خانواده ما شده بود که گاهی مادرم مارا به خاطر لعل محمد بای بعد ها حاجی تحقیر می نمود.
خاله پدرم که قبلا از او نام بردم همواره می کوشید و به شکل داستان گونه ی گاهی القا می نمود که پدرم از یک خانواده نامدار و صاحب اقتدار بوده،طایفه شان چنین و چنان بوده، ولی در ذهن کودکانه من از مسکه جز حقارت چیزی نقش نبسته بود و حرف آجی یعنی خاله پدرم را هرگز قبول نکردم. حتی زمانی که بزرگتر شده بودم و مادرم وفات یافته بود، روزی ملا غلام علی از قریه سرآسیاب از طایفه ” آجه” که پدرم را ماما می گفت، چند روز به جان پدرم چسپیده بود که بیا من ترا نزد خانواده پدرت ببرم و پسر عمو هایت هرکدام در سنگچارک افراد ثروتمند و مقتدری هستند! پدرم نیز دو دل شده بود که برود یا نرود، او کسی را نداشت که او را راهنمایی کند وقتی با من مشوره نمود شدیدا مخالفت نمودم و گفتم ما فقیریم نباید دنبال آنها برویم! اگر قومایت وضع شان خوب است ، چرا آنها دنبال شما نمی آیند؟ راستش یک نوع غرور نوجوانی مانع آن شد تا پدر فقیرم را از رفتن نزد اقوام ثروتمندش جلو گیری کنم.به ملا غلام علی هم بی احترامی نمودم که می خواهد پدرم را نزد اقوامش تحقیر کند که برای گدایی از گشنگی آمده نزد آنها رفته است. چراکه با مرگ مادرم پدرم بیش از حد فقیر شد،تمام دار و ندار خود را فروخت تا با یک زن بیوه دره صوفی ازدواج کند و من هم برای ادامه تحصیل به شهر رفته بودم، که خرج به عهده خودم بود، همه ی این عوامل باعث شده بود که پدرم بسیار فقیر شود، لذا در آن شرایط به نظر من اصلا صلاح نبود، سراغ اقوام پدری خود برود. او هم قبول کرد،این واقعه تمام شد. اما سالها بعد وقتی برادر و خواهر ناتنی ام را که مادر شان بعد از وفات پدرم شوهر نموده به ایران آمد و من کودکان اورا به ایران خواستم، روزی خواهرم که بزرگ شده و شوهر نموده بود ،صریح سرمن انتقاد نمود که تو نگذاشتی پدر ما قومای خود را پیدا کند! گفتم خواهرم ، من که برادر تو ام چه به دردت خورده ام که قومای پدرت به دردت بخورد، او راضی نشد . گفت: سید عبدل آغا قومای خود را پیدا کرده، تو هم اگر مخالفت نمی کردی قومای ما هم پیدا می شد.
در برابر اعتراضات خواهرم جز سکوت هیچ نداشتم، فقط برایش گفتم خواهرم اگر پولدار شدی برایت قوم زیاد پیدا می شود و اگر بی پول بودی نزدیک ترین قومایت از تو فرار می کند.البته زیاد با خانواده شوهر خواهرم ارتباط نداشتم و ندارم که درد خواهرم از بی قومی چه بوده و چرا او بعد از اینکه شوهر نموده ، به این مساله علاقمند شده که باید اقوام پدری اش را پیدا کند. من بار ها برای آنها گفته بودم که دنبال بودن بودن نگردید ، دنبال شدن باشید ، ولی کسی به حرفم توجه نکرد. شاید این از خصلت آدمها است که همواره کمبود های خود را توجیه نموده و به یک گذشته خوب بد روزی خویش را پیوند می دهد.
خواهرم به نقل از برخی مدعی بود، خانواده پدر بزرگ ما در سنگچارک، چنین و چنان بوده! گفتم برفرض که درست باشد، از پدر بزرگ تو برای پدرت فقط یک بیل و چایجوش مانده و بس، دارایی دیگران چه دردی ترا دوا می کند.شعر شاعر پشتو زبان را برایش خواندم که :
خورم سورسک خیال دحلوا کوم کوم ترکومه(جواری می خورم ولی خیال می کنم حلوا خورده ام)
خپله میره نییم فخر د بابا کوم کوم تر کومه( خودم مرد نیستم همیشه افتخار به آبا و اجداد می کنم)
وقتی موضوع را به خواهرم توضیح دادم، سکوت نمود نه اینکه چیزی فهمیده باشد، خود نیز خجالت کشیدم که این توضیح چه دردی از او دوا می کند.تعجب من در این بود، در بین دو خواهر و سه برادر، چطور او که از همه ی ماها کوچک تر است به فکر یافتن قومای پدر خود شده است؟ البته زمان فرصت نداد تا این سوال را از او بپرسم، حال نیز تلفنی گاهی تماس می گیرد فقط از من در باره سلامتی خودم می پرسد نه قومای پدرش.
خوب حال که حرف سر ریشه اصلی آمد بد نیست کمی در باره سرنوشت طایفه مسکه اشاره نماییم. مرحوم ملا فیض محمد کاتب پدر تاریخ افغانستان در باره این طایفه می نویسد:
“شرح حال اراضی و عقار قوم مسکه
و هم در روزبیست و ششم مذکور{ ماه شعبان سال1332 هجری قمری} در باب لونی خان کاکر، که املاک و اراضی و قلاع قوم مسکه، از هزاره جاغوری را به تغلب تصاحب کرده ، در روز بیست ونهم ربیع الاخر، او را چنانچه گذشت، حضرت والا طلب حضور فرموده بود و او تا این وقت نیامده، عبدالکریم خان سرپرست و حاکم گروه مهاجر و ناقل افغان را رقم فرموده عینا حکم و عبارات فرمان روز مذکور را نگار داد که او را گسیل حضور نماید، و او حاضر نیامده و املاک متصرفه ی خود را از دست نداده، در پایان کار هزارگان با عبدالکریم خان شرفیاب حضور والا شده،حضرت والا به سردار نصرالله نایب السلطنه امر کرد که :
” املاک پل جنگلی و علی داد و ترگانک و الوم لا لا و خاک ایران و گزک و تنها چوب وارغنداب هزاره را، از دست خدایداد خازک، قوم سلیمان خیل و علی خیلان سکنه ی سکنه ی مقر و قبیله بزدار قوم خروتی و کاکر و اندر و وردک کشیده، به ملاک اصلیه اش که هزاره اند تفویض کند، که اعداد سپاه نظام انگلیس از پس دادن املاک خویش آگاه گردیده، راه مراجعت جانب موطن خود پیش گرفته، ترک ملازمت سپاه انگلیس کنند.”
چنانچه از سمر و مشتهر شدن این خبر،یکصد وشصت نفر از سپاهیان قوم مسکه ترک نوکری نظام انگلیس کرده،از شالکوت نزد عبدالکریم خان آمدند، و عبدالکریم خان بیست هزار روپیه به نام شیرینی از ایشان خواهان شده و ایشان از عدم توان عاجز آمده، افغانان متصرفه ی املاک قلاع مذکوره، دوازده هزار روپیه در خفا به او دادند. هزارگان محروم و مایوس شده پس در شالکوت رفتند، و حکم پادشاهی در محل اجرا نیامده و نیز محمد ابراهیم خان وزیر عدلیه در عهد امیر امان الله خان غازی به امر شاهانه غلام حسین نامی را مامور کرده، ملا ابراهیم هزاره ی ازتک و هشت نفر از کدخدایان قوم مسکه را با شانزده نفر سپاهی که از شالکوت آمده بودند، طلب کابل نمود که املاک خود را متصرف شوند و چون هزارگان وارد کابل آمدند ، محمد ابراهیم خان از بدبختی آنان مامورنظم و نسق ترکستان شده، امر ایشان محول با ایشک آقاسی محمود خان، برادر زاده ایشک آقاسی دوست محمد خان ، دشمن ذاتی هزارگان گشت، و به ذریعه ی محمود بیگ طرزی ، وزیر امور دخارجه ، در روزی چهل و چهار و نیم روپیه، برای هزارگان مذکوره از دولت معین شده و محمود بیگ از سردار عبدالقدوس خان صدراعظم، که از حالات اقوام و قبایل هزاره و مهاجرین و ناقلین افغان متصرفه ی املاک و اراضی و مزارع و مساکن هزارگان آگاه بود، پرسیده و او نگار داد که بر علاوه ی مواطن مردم هزاره،که عده قلیلی از افغان آنها راقابض و متصرف گردیده اند،نود و شش لک روپیه از دولت به نام جیره، که نفوس اندک خود را به ذریعه ی دوست محمد خان بسیار گفته، به غدر و خیانت از دولت برده و یک نفر ملک و زمین پنجصد الی هزار خانوار را متصرف شده اند.
و محمود بیگ پس از حصول این حقیقت، مامور سفارت و وزیر مختاریت در پاریس شده،از وزارت خارجه صورت سوال و جواب مذکور ، نزد ایشک آقاسی محمود خان مذبور فرستاده و به کتاب رسید گرفته شد، که تقدیم حضور نماید. و در این اثنا عریضه ی ایشک آقاسی دوست محمد خان ، که حکومت و سرپرستی گروه مهاجر و ناقل افغان به ذریعه ی ایشک آقاسی محمود خان به حضور اعلیحضرت امیر امان الله خان غازی رسیده چون نگاشته بود که ”
” دولت انگلیس بیست وپنج هزار پوند به این سپاهیان هزاره که طلب کابل شده اند داده که به بزرگان مردم هزاره رسانیده ایشان را بر خلاف دولت و به فتنه برانگیزند.”
و از این عریضه و نگارش دروغین او هزارگان از اعطای موطن و مسکن خود مایوس گردیده، محرومانه بازگشتند و از راه ملازمت در فوج نظام انگلیس در شالکوت رفتند که ان شاء الله وقایع نگار عهد امارت پادشاه غازی تشریح و تصریح خواهد داد و ضبط تاریخ خواهد نمود.” ( ملا فیض محمد کاتب، سراج التواریخ جلد چهارم، بخش سوم صص549 و550)
خوب عزیزان این هم از سرنوشت قوم مسکه که تار ومار شده ، در سرزمین هند دیروز و پاکستان امروز و ایران پراکنده شده و تعدادی هم در گوشه و کنار کشور راه گمنامی پیشه نمودند.علی جمعه یک نمونه از هزاران نمونه تاریخ قوم هزاره بود که به سرنوشت سایه وار او اشاره کردیم، بدون شک اگر او پدر بزرگ نگارنده این سطور نمی بود، شاید مثل هزاران هزار هزاره گمنام حتی نامش هم در هیچ دفتری ثبت نمی شد. او برخلاف خیلی از همقطاران خود توانسته خود را زنده سر به ترکستان رسانیده و برجا گذاشتن یک پسر بعد مرگ خود، نام خود و طایفه و قوم خویش را ثبت دفاتر روزگار نماید. در باره خانواده وبستگان او بعدا اندک معلوماتی ارایه خواهد شد. در اینجا لازم می دانم به یک نکته اشاره کنم، من گاهی اصطلاح قوم کمبخت را برای مردم هزاره به کار می برم، برخی عزیزان از این اصطلاح خوش شان نمی آید، ولی در مطلب بالا به نقل از مرحوم کاتب ، دریافتیم که این قوم چقدر کم بخت و کم طالع است تا یک شخصی می خواهد برای این قوم یک گام بردارد دچار حوادث شده از بین می رود. چه این شخص از خود این قوم بوده و چه از اقوام دیگر! امید که خوانندگان خود به دلایل این امر بیشتر توجه کنند.
نویسنده: بصیر احمد دولت آبادی
منبع: چکباشی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر