در این وبلاگ مطالب مختلف مربوط به افغانستان در مجموع و مخصوصاً هزاره ها در سراسر جهان، سایر مطالب و یادداشت های شخصی به نشر میرسد.
سلام هزارستان چشم براه نظرات، پیشنهادات و انتقادات سازندۀ شماست، و هم چنان از قلم بدستان گرامی میخواهد که دست نوشته هایشان را برای سلام هزارستان بفرستند تا زینت بخش صفحات آن گردد.

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

ما همه زینبیم



چهار سال پیش به دنبال کشف بهتر تو حرکت کردم. به شهر تو آمدم. همه جا از بوی تو سرشار است و در هر کوچه صدای گام‌های استوار تو شنیده می‌شود. به گلزار شهدا رفتم و بیرق ده‌ها شهیدی را لمس کردم که همه یادگارهای تو بودند. آدم‌ها آنجا تکه تکه خوابیده بودند؛ آرام و بی‌صدا. گویی هر کسی کاری کند کارستان، باید خوابی آنچنان آرام و صبور داشته باشد...

در نمایش‌زینب‌ها که کاری از "ستاد گل سرخ" به کارگردانی زینب حیدری و حنیفه سفری، در زمستان 1389 بود و در هوتل کابل دوبی برگزار شد، سیزده زینب، یادگار سیزده نسل، بعد از بابه روی صحنه می‌آیند. زینب اولی سه سال قبل از شهادت بابه به دنیا آمده است و شمعی را که در دست دارد از دستان خود بابه روشن کرده است. او در شمع بابه روشن شده است. دیگران هر کدام به نوبت با یک سال تفاوت سنی از هم، آمده اند و در غیبت بابه، با نام و یاد و خاطره‌ی او زندگی کرده اند. اینها هر کدام شمع خاموشی اند که در شمع به یادگار مانده از بابه روشن می‌شوند و هر کدام حرفی دارند که برای بابه بگویند. کوچک‌ترین زینب فقط هفت سال دارد و یک سال قبل، از روزی که وارد مکتب شده و با کتاب و قلم آشنا شده، نام و یاد بابه را نیز از مادرش شنیده است. او از بابه یاد گرفته است که انسان را دوست داشته باشد و به انسان احترام بگذارد.
زینب یازده ساله حالا بزرگ شده، اما حسرت دارد که پدر با او سخن نمی گوید. او از پدر استواری و ایستادگی آموخته و حالا قطره های خون خود را دوست می دارد چون این قطره ها امانت های وجود پدر در زینب اند.
زینب شانزده ساله آمده است تا بگوید که فاصله او و پدر فاصله یک رفتن و آمدن بوده است. او شاعر است و چشمان پدر بهترین مطلع شعرهای او، خطاب به بابه می‌گوید: ...« چهار سال پیش به دنبال کشف بهتر تو حرکت کردم. به شهر تو آمدم. همه جا از بوی تو سرشار است و در هر کوچه صدای گام‌های استوار تو شنیده می‌شود. به گلزار شهدا رفتم و بیرق ده‌ها شهیدی را لمس کردم که همه یادگارهای تو بودند. آدم‌ها آنجا تکه تکه خوابیده بودند؛ آرام و بی‌صدا. گویی هر کسی کاری کند کارستان، باید خوابی آنچنان آرام و صبور داشته باشد....» او با پدر و در پدر لبخند می زند و پدر در لبخند او معنا می شود.
 زینب نوزده ساله آمده است تا با پدر حرف بزند و بگوید که به عنوان یک نقاش خیال پدر را در اسکل رنگ هایش پیدا می کند. او با اطمینان می گوید که دیگر انسان بودن و زن بودن جرم نیست. او از پدر می خواهد سر از مزار پرخون بردارد و ببیند که دخترانش، موج هایی در دریای او، با زندگی و انسان و حق آشنا شده اند. او دختران پدر را به یاد او می آورد که در شمع هایی روشن شده اند و همه با بال هایی پرواز می کنند که او هدیه کرده بود. او از پدر می خواهد که با "ما" باشد که او در "ما" زنده و جاودانه است. او می گوید: ما همه به تو سلام می دهیم و به تو حرمت می گذاریم...
این نمایش را به یاد بابه به تمام همراهان راه عدالتخواهی بابه تقدیم می‌کنیم.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.

republicofsilence.org from Republic Of Silence on Vimeo.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.


Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.
Untitled from Republic Of Silence on Vimeo.
منبع: جمهوری سکوت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر